نامه سی و دوم
سلام عزیز دل مامان
خیلی وقته که ننوشتم برات
خیلی یادت بودم ولی خب وقت نکردم بنویسم
خلاصه اتفاقات این چند وقته رو برات میگم
اول اینکه 24 آذر ماه رفتیم مشهد... دلم میخواست تو مشهد تو توی دلم باشی ولی خب نشد
خاله نفیسه هم اومد خیلی خوشحال بودم که شب یلدا و تولدش با هم هستیم... براش یه سی دی رایت کردم و زودتر بهش دادم اونم کلی ذوق کرد
سه شنبه شب از مشهد برگشتیم... خیلی خوش گذشت ... ایشالا با تو بریم ... اونجا برای بودنت دعا کردم
تو قطار بودیم که خبر فوت زهره روشنیدیم ... ناراحت شدم ... جوون بود و مادر نشده بود ... اونم تو غم نداشتن بچه سوخته بود
اینجوری شد که تولد خاله نفیسه هم پــــــــــــــــــــر
چهارشنبه با بابات رفتیم دکتر کلی منتظر شدیم ... دکتر هم تا فهمید که من لتروزول ها رو نخوردم دوباره برام نوشت و بهم گفت امپول بزنم تا پری بیاد... استرس و امید با هم تو دلم بود
شب با عمه قدسی و بچه هاش برگشتیم خونه... خاله نفیسه هم رفت اردبیل
شبنه شب امپول رو زدم ... همش میترسیدم که پری نیاد و من دوباره معطل بشم... اما بر عکس همیشه زودتر اومد و منو یه قدم به تو نزدیکتر کرد... جوونه های امید رو هم تو دلم گذاشت
امروز اخرین روزیه که قرص میخورم 5 دی اولین روز پری بود و دعا میکنم اگه صلاح خدا باشه یه نی نی سالم تو بهمن ماه تو دل من باشه.....
منم و لحظات تلخ و شیرین انتظار


نامه سی و دوم
